|
سلام دوستای گلم تو این مدت اینجا به صاحب خونه محترم زیادی زحمت دادیم جا داره که از زحمتای دوستای پرشین بلاگ تشکر کنم اما تو این مدت که اینجا زحمت دادیم یه مقداری کم لطفی دیدیم... البته نا گفته نمونه آدم مستاجر همیشه می گرده بهترین جا رو انتخاب کنه اون روزا پرشین بلاگ بهتر بود حالا هم ما داریم از اینجا اثا کشی می کنیم به بلاگفا اینم آدرس خونه جدیدمه : leone.blogfa.com البته طبق نظر سنجی که کردم اسمشم عوض شد حالا دیگه شده کافه پاپیون منتظرتونم دوباره که بیایید و این کلبه حقرانه من رو شاد کنید منتظرم...
سلام این روزا اصلاً دل و رمق نوشتن ندارم اگه این مطلب قدیمیه ببخشید مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید . مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد. چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت . سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد . "خداوند پژواک کردار ماست ." {پائولو کوئیلو}
ته چشمان غم زده ات خیس بود دستان نحیف تو با ضرب سینه زن فرود می آمد و سینه پر دردت چه پر سوز بود... که اشک گویا بر سینه داغت نشانه داشت نه بر چشمانت زیر لب نمی دانم چه می گفتی... شاید دعا می کردی شاید...؟ و صدای سینه زن تا ته شهر... زیر بار ستم نمی کنیم زندگی من بودم و سالهای تنهایی تو بودی در زندان شهر من در زندان دل چشمانم منتظر چشمان توست که با دیدنش بارانی شود برای دسته هایی که هنوز سینه می زنند اگر ناتوانی بگو یا حسین ... هنوز صدای سینه زن در گوشم زیر بار ستم نمی کنیم زندگی و من منتظر خیسی چشمان تو ...
دیروز در عین ناباوری آیت الله منتظری بزرگ مرد تاریخ ایران درگذشت روحش شاد و یادش گرامی باد
سلام به دوستای گل و خوبم همیشه شماها در کنارم بودیدو نذاشتید که وبلاگم و این کافه احساس تنهایی کنه البته یه مدتی شهرداری پرشین بلاگ به جواز وبلاگم گیر داده بود و کافه رو پلمپ کرده بود که خدا رو شکر رفع بلا شد حالا از شما دوستان و یاران همیشگی یه کمک کوچو لو می خوام یه نظر سنجی تو وبلاگم گذاشتم می خوام اسم کافه رو انتخاب کنم مثل کافه نادری یا مثلاً کافه فرانسه چند تا اسم گذاشتم خواهش میکنم شما دوست عزیز یکیشو انتخاب کنی راستی اگرم اسمی توی ذهن شماست و من ننوشتم تو قسمت نظرات برام بذارید واقعاً پیشاپیش از همکاریتون ممنونم امیدوارم جبران کنم
سکوتآب
خداوندا اگر روزی بشر گردی ... زحال ما خبر گردی ... پشیمان می شوی از قصه خلقت ... از این بودن، از این بدعت ... خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ... چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
|
تابلوی سر در
متولد 1/1/1367 در شمیران ساکن کرج گوهردشت یه عاشق تنها من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟
اسفند ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ فروردین ۸٦ بهمن ۸٥ صاحب کافهمحمد مسعود علیپورکافه نشینان ثابت
کاش در بهشت بی خبری بودم
عاشقانه(٢۱) |