کافه | زندگینامه | منوی قدیما | تلگراف | دیزاینر | مال جوونا


کافه قنادی

"همه‌ی آدما یه روزی گذارشون به این کافه میافته" یادت باشه همه آدما "

سلام دوستای گلم

تو این مدت اینجا به صاحب خونه محترم زیادی زحمت دادیم

جا داره که از زحمتای دوستای پرشین بلاگ تشکر کنم اما تو این مدت که اینجا زحمت دادیم یه مقداری کم لطفی دیدیم...

البته نا گفته نمونه آدم مستاجر همیشه می گرده بهترین جا رو انتخاب کنه

اون روزا پرشین بلاگ بهتر بود

حالا هم ما داریم از اینجا اثا کشی می کنیم به بلاگفا

اینم آدرس خونه جدیدمه :

leone.blogfa.com

البته طبق نظر سنجی که کردم اسمشم عوض شد

حالا دیگه شده کافه پاپیون

منتظرتونم دوباره که بیایید و این کلبه حقرانه من رو شاد کنید

منتظرم...

+سرو شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت٤:٠٢ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

سلام

این روزا اصلاً دل و رمق نوشتن ندارم

اگه این مطلب قدیمیه ببخشید

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست ."

 {پائولو کوئیلو}

 

+سرو شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

عاشورا

ته چشمان غم زده ات خیس بود

                              دستان نحیف تو

                                   با ضرب سینه زن فرود می آمد

                                         و سینه پر دردت چه پر سوز بود...

که اشک گویا بر سینه داغت

                        نشانه داشت نه بر چشمانت

                                     زیر لب نمی دانم چه می گفتی...

                                                            شاید دعا می کردی شاید...؟

و صدای سینه زن تا ته شهر...

زیر بار ستم نمی کنیم زندگی

                من بودم و سالهای تنهایی

                            تو بودی در زندان شهر

                                          من در زندان دل

چشمانم منتظر چشمان توست

               که با دیدنش بارانی شود

                          برای دسته هایی که هنوز سینه می زنند

                                                       اگر ناتوانی بگو یا حسین ...

هنوز صدای سینه زن در گوشم

                  زیر بار ستم نمی کنیم زندگی

و من منتظر خیسی چشمان تو ...

+سرو شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت٩:٥٥ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

دیروز در عین ناباوری آیت الله منتظری بزرگ مرد تاریخ ایران درگذشت

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

+سرو شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت٩:۱۳ ‎ق.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

سلام به دوستای گل و خوبم

همیشه شماها در کنارم بودیدو نذاشتید که وبلاگم و این کافه احساس تنهایی کنه

البته یه مدتی شهرداری پرشین بلاگ به جواز وبلاگم گیر داده بود و کافه رو پلمپ کرده بود که خدا رو شکر رفع بلا شد

حالا از شما دوستان و یاران همیشگی یه کمک کوچو لو می خوام

یه نظر سنجی تو وبلاگم گذاشتم می خوام اسم کافه رو انتخاب کنم

مثل کافه  نادری

یا مثلاً کافه فرانسه

چند تا اسم گذاشتم خواهش میکنم شما دوست عزیز یکیشو انتخاب کنی

راستی اگرم اسمی توی ذهن شماست و من ننوشتم تو قسمت نظرات برام بذارید

واقعاً پیشاپیش از همکاریتون ممنونم امیدوارم جبران کنم

+سرو شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

شاملو

سکوت‏آب
مى‏تواند
خشکى ‏باشد و فریاد عطش:
سکوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ى قحط:
همچنان که ‏سکوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سکوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر کن!

مهرماه1370

+سرو شده در یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ساعت۱٠:٥۳ ‎ق.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

خداوندا

خداوندا اگر روزی بشر گردی ...

زحال ما خبر گردی ...

پشیمان می شوی از قصه خلقت ...

از این بودن، از این بدعت ...

 خداوندا تو می دانی که

 انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است ...

چه زجری می کشد

 

آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

+سرو شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت۳:۳۸ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

عجب بیهوده می تازیم

+سرو شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت٤:٤٢ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

سر کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتی ...
 
رفت... ساکت می شوم، می خندم، ولی خنده ام تلخ می شود. استاد داد
 
می زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و
 
دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شادیم بمرد...شور از دلم ببرد .
 
رفت...رفت...رفت و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم
 
انگیزتر است...کارم از گریه گذشته است به آن می خندم .
سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی

همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...
 
کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته...

زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته
مجبورم بنویسم...این جا

برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...

فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته

+سرو شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)

خسته ام
از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+سرو شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط محمد مسعود علیپور | فنجون قهوه سرو شده ( فنجون)